سال جدید با یاد شهدا | الزهراء


سال جدید با یاد شهدا

تاریخ ارسال : ۱ فروردین, ۱۳۹۲ | بازدید : 1,121 | طبقه بندی : دفاع مقدس , شهدا

صداى شكستنم سكوت دشت را برهم زد و ناگهان سوت خمپاره‏ اى از تو پرنده‏ اى ساخت تا در دل آسمان، صداى بال زدنت را همه بشوند. راستى فرمانده ، وقتى كه رفتى بوى ياس، دشت را پر كرد.

باغچه را پر از گل كردى و گفتى كه وقتى ياس ها گل كردند بر مى‏ گردم. شمعدانى ‏ها را كنار حوض چيدى و گفتى برگ هاى زردشان را بكنيد، نگذاريد نفس سبزها را بگيرد و بعد نگاهى كردى و گفتى: عشق، بوى شمعدانى مى ‏دهد. ماهى‏ ها را سپردى به آب و گفتى: مبادا پولك‏ هاى رنگى‏ شان چشم نامحرمى را وسوسه كند. باغچه‏ ها را سپردى به من و من را…راستى مرا به كه سپردى، به ياس ها يا به شمعدانى‏ ها؟ نكند مرا به دلت سپردى؟ نمى ‏دانم اما يقين دارم كه تنها رهايم نكردى. وقتى كه رفتى ياد خودت و همسنگرت را سپردى به سينه‏ ام و گفتى: اين يادگارى است كه بايد به نسل هاى بعد بسپارى ، امانت است؛ درست مثل اين باغچه، اين خانه. راست مى ‏گفتى: «بگذر، اينجا محل گذر است» به ياد آن زمان كه به جرم بى ‏گناهى، بچه‏ هاى محل پيراهنم را پاره كردند، تو فقط نگاهشان كردى.

شلمچه

نمى‏ دانم با نگاهت چه گفتى كه آمدند و اشك هايم را پاك كردند، درست مثل آن روز كه ميان نخلستان، دلم هواى آسمان كرده بود،آمدى و گفتى: چه صفايى دارد پرستو شدن، چه صفايى دارد پرواز و چشمهايت را كه نگاه كردم آسمانى شده بود، پر از ابرهاى بارانى. گفته بودى كه هوس شبگردى در كوچه باران دارى، مثل الان كه هوس گريه پنهان دارم. آن شب را يادت هست، دست هايم را گرفتى و گفتى: مثل آن روزها قرعه مى‏ كشيم، اگر ماندى، حرف هاى روزهاى باهم بودن را در سينه ‏ات گرم نگه دار. و من نمى‏ دانستم كه از اول قرعه را به نام تو زده بودند و سكه بهانه‏ اى بود براى پرواز و تو رفتى. اما من باز هم آمدم، فرياد زدى…تحمل كردم ، به چشمهايم زل زدى…و بعد صورتم سوخت. هنوز مى ‏سوزد، اما نه صورتم، كه دلم از هرم لبهاى تشنه ‏ات بر صورتم نشاندى.

 

***

فرمانده…فرمانده، يادت هست روزى كه به درخت خانه تكيه زده بودى؟

گفتم: مبارك است. آرام نگاهم كردى و من از شرم در اقيانوس چشم هايت غرق شدم و از آن لحظه، گرچه برادرم بودى، اما فرمانده روح و جانم شده بودى…

 

شاهد

 

بين من و تو فقط يك سكه جدايى انداخت. آن شب از آسمان آتش مى‏ باريد، ضربان قلب زمين با صفير گلوله‏ ها بالا مى‏ رفت،تركش‏ها بر زمين خنجر مى ‏كشيدند، سينه‏ ها دريده مى‏ شد و هزاران فرياد، تا راه گم نكنم، برگشتى نهيب زدى ؛ «تا اينجا ديگر بس است، برگرد» اما پاهايم نياموخته بودند كه راهى را كه بايد مى‏ رفتند باز گردند. آمده‏ ام تا برسم، هدف ماندن نيست. به روزهايم نويد اين لحظه را داده‏ ام.

لحظه‏ هايى كه حال و هواى پرواز دارند؛ به رنگ خدا هستند و تو گرچه فرياد مى‏ كشيدى، اما چهره‏ ات رنگ صبر داشت. گفتى برگرد، اينجا آخر دنياست؛ آخر هر آنچه كه مى ‏دانى، اما نه ، آنجا آغاز بود؛ آغاز دلدادگى‏ ها، آغاز زندگى با گل‏ها و عجب صفايى داشت. آنجا بود كه ستاره‏ ها رفتند تا خورشيد بماند. خدايا نگهدارش…

****

و من ماندم و اين بار نوبت من بود تا نگذارم لباس هايت خاكى شوند، نگذارم اشك ميهمان چشمهايت شود. برادر فرمانده‏ ام! ياس‏ها منتظرند كه برگردى، شمعدانى‏ ها، برگهاى زردشان نفس گل‏ها را مى ‏گيرد. بايد برگشت ماهى‏ ها را مگرنه اينكه به آب سپرده‏ اى و دل مرا، مگرنه اينكه به دلت سپرده‏ اى، پس تنها چرا؟ و تو بر تمام نگرانى‏ هايم لبخندى تحويل دادى، انگار كه نبايد برگردى و باز هم من باختم، در قرعه‏ اى كه تو تنهايى برايم كشيدى و من باز هم ماندم. چقدر دلم مى‏ خواست به آغوشت پر مى ‏كشيدم تا گرماى وجودت داغم كند. فرصت فقط باقى بود تا پلاكت را از گردنت باز كنم. نگاهم كردى و من در تلاقى چشمها وداع را خواندم. نه آن لحظه كه بالاى سرت آمدم، كمرم شكست، نه، آن هنگام كه در آغوشم كشيدى، صداى شكستنم سكوت دشت را برهم زد و ناگهان سوت خمپاره‏ اى از تو پرنده‏ اى ساخت تا در دل آسمان، صداى بال زدنت را همه بشوند. راستى فرمانده، وقتى كه رفتى بوى ياس، دشت را پر كرد.

ارسال توسط : الزهراء "س"

نظر مخاطبان:


    id="respond">نظر شما:
    1- گزینه های ستاره دار الزامی می باشند.
    2- ایمیل شما نمایش داده نمی شود.
    3- لطفا جهت دریافت پاسخ نظر خود حتما ایمیل خود را بصورت صحیح وارد نمائید.
    نام *
    ایمیل *
    سایت


    یک + 1 =