دفاع مقدس | الزهراء


دفاع مقدس

یک ماجرای واقعی از یک سردار گمنام

یک ماجرای واقعی از یک سردار گمنام

حمید زارع که معلوم بود درد هم دارد، آمد و گفت من می خوابم روی سیم خاردار.

خدایا کمک…

خدایا کمک…

گاهی دلم می خواهد از خوبی شهدا و بدی های خودم بترکد. هرچه تلاش می کنم مثل کسی که در مرداب بدی های خود گرفتار است ، دست دراز کنم و دست خود را به شاخه های وجود شهدا بند کنم تا از این مرداب نجات یابم انگار نمی شود.

مدیونیم ، کاش شرمنده نباشیم…

مدیونیم ، کاش شرمنده نباشیم…

متن زیر نامه دخترک نه ساله یتیمی است که بهمراه چندتکه نان خشک و خرما برای رزمندگان 8 سال دفاع مقدس فرستاده شده بود.

مادران آسمانی

مادران آسمانی

خدایــا تمام ام شهدایی را که از نعمت حضورشان محرومیم غریق رحمتت فرما
که کام فرزندانشان را با تربت کربلا برداشته بودند…

توبه نامه شهدا …

توبه نامه شهدا …

الهی لاتودبنی بعقوبتک….خدای خوبم…مرا با گناهانم مجازات نکن…خدایا شرمسارم…از درهایی که کوبیدم…ولی در تو نبود…خدایا روسیاهم از لحظه هایی که…

فانوس راه (3)

فانوس راه (3)

وصیت نامه شهید سید مجتبی علمدار      

ازدواج دوم

ازدواج دوم

خاطره ای از شهید مهدی باکری

فانوس راه (2)

فانوس راه (2)

وصیت نامه سردار شهیدعبدالحسین برونسی بسم رب الشهدا و الصدیقین درود همه شهدا و درود همه خانواده شهدا و درود…

فانوس راه (1)

فانوس راه (1)

وصیت نامه سرلشگر شهید حاج احمد کاظمی خداوندا خود مي‌دانم بد بودم و چه كردم كه از كاروان دوستان شهيدم…

درمان شهرزدگی

درمان شهرزدگی

وقتی از بودن میان آدم ها و رنگ و ریا خسته می شوی … وقتی دلت نمی خواهد دیگر در…


  • صفحه 1 از 2
  • 1
  • 2
  • >